زمان ...

یک سال بیشتر می گذره از زمانی که اینجا رو گذاشتم و رفتم به امید روزی که بیام و بنویسم که ما خیلی خوشحالیم و همه چیز بر وفق مراده. که بنویسم من و رضا دیگه پیش همیم. که دیگه هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. همون موقع هم هیچ حرف خوب و امیدوارکننده ای بینمون رد و بدل نشده بود ولی خوب ذهن خلاق من خیلی خوب کار می کرد در عین حالی که خیلی ناامید بودم...

گذشت ...

حرفای امیدوارکننده ای که زده نشد هیچ، برعکسش اتفاق افتاد و الان من نمی دونم چطور  اتفاقات ناراحت کننده اخیر رو هضم کنم. چطور می تونم با خاطرات و این احساس قلمبه ام کنار بیام. دلم واسه اینجا تنگ بود و هر روز لحظه ها رو شمردم تا بیام و بگم همه چیز چقدر روبراهه ولی خوب نشد دیگه. الان می گم که دنیا رو سرم خراب شد ...

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
بانوے باران

عزیز دلمی بیا بغل خودم وقتی تو فیس بوک میدیدک رضا هم برات نوشته خوشحال میشدم فکر میکرد اینا نشونه خوب بودنه اوضاعست[ناراحت]

مش کرم

سلام. یادم میاد 11 بهمن 90 اومدم اینجا . تازه دوباره الان سرم خلوت شده . راستی میخوام یه وبلاگ راه بندازم اما گمون کنم دامنشو بخرم. چی شده؟ من که ییهو از دنیای نت ورافتادم . حالا آروم آروم میخوام برگردم. شما چی شدی؟ بقیه کجان؟ برگرد بنویس دیگه حتی روزی 5 سطر هم شده بنویس تاثیر مثبت میزاره ها. سبک میشی

الا

عزیزم متاسفم