کمی با تاخیر...

مدت طولانی ای می شه که اینجا نیومدم. البته چندین بار اومدم تا مطلب جدیدی بذارم ولی واقعاً انگار هیچی برای نوشتن نداشتم درست مثل الان که نمی دونم اصلاً می خوام اینو بذارم یا نه مثل چند بار قبل بی خیالش بشم! تو این مدت اتفاق چندان خاصی برای من و رضا نیافتاد جز این که هر لحظه بیشتر بفهمم که چقدر دوستش دارم و شاید اونم به یه نتایج مشابهی رسیده باشه (چه چیزا!)! رضا اومد و من هنوز واسه این که رضا برگشته پیشم خدا رو شکر می کنم. دوری از رضا برام کابوس ترسناکیه. زندگی روال عادی خودش رو طی می کنه و ما رو هم با خودش می بره. رضا کارای پایان نامشو انجام میده و منم که الکی رفتم یه آزمون دکترا دادم و به خودم قول دادم که دفعه بعد تا به درک درستی از هدف بالا دست نیافتم هرگز برای شرکت در آزمون دکترا اقدامی نکنم! همین. معذرت می خوام که باعث شدم تو این مدت فکرای ناراحت کننده ای راجع به ما بکنید ولی خوب نیاز داشتم و دارم که مدتی رو اینجوری سر کنم. البته مواقع زیادی رو هم ناراحت بودیم چون کمی مشکلات ما رو تحت تاثیر قرار داد ولی خوب انسان به همه چیز عادت می کنه و درسته که شرایط فرقی نکرده ولی فکر می کنم الان تحملش کمی آسون تر از قبل باشه! آرامش مهمترین فاکتور تو زندگیه هر فرده و امیدوارم که این آرامش سهمی از زندگی هممون باشه...

اون کوچولوهه منم. اونم رضاست که محکم بغلم کرده که دیگه هیچ وقت تنهام نذاره.

/ 10 نظر / 5 بازدید
سمیر شفق

ممنون که از حالت خبردارمون کردی...[گل]

شعله نوری

هی شیرینی نخوری بدون ما؟ من میخوام عروسیت بیاما. با اصغر و بر و بچ

حورا

خدا رو شکر که مشکلی نیست و شاد و سلامتی [لبخند]

هیچ کس

چه قدر خوب که همدیگر رو دارین قدر این با هم بودن رو بدون...[پلک]

سمیر شفق

[گل]

کاوه کیهان

سلام خوشحالم که بغل همین وبرگشتین..فقط این اختلاف قد اذیتتون نمیکنه؟[چشمک] راستی خیلی وقته یه سری به مانزدینا تابعد...

......

یکی به من بگه اینجا واسه رضایا ست یا راز بقاست شایدم یه وبلاگ با نویسنده های عاشق؟