یه حس گیج و سمج همیشه همدممه می گن شکنجه بسه میگم بازم کممه

آه از عمر به باد رفته ام که خودم بزرگترین مانع واسه لذت بردنم شدم. پر از نفرت و پوچی و دوست داشتن و حس های آزار دهنده ام. من دیگه چه موجودی هستم اون دیگه چه جونوریه ؟! نمی دونم. می خوام یه زندگی دیگه ای داشته باشم. حق انتخاب ندارم. راه کجو رفتم. تو کنج گیر کردم و پنجول می کشم. آه که چه حس بدی دارم!

/ 1 نظر / 8 بازدید
دختر پرتقالی

دقیقا کدومشو میگی؟ کار درس شوهر کلن؟؟؟؟[لبخند]