تکیه گاه...

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

/ 7 نظر / 8 بازدید
یک نفر یک احمق

شرمنده ... آخه کی فکرش و میکرد تصویر ساده ای که در آیینه هر صبح می بینم برای دیگران چندش آور شود ... نمی دونم چی بگم ... فقط شرمنده که توان عوض کردنش نیست . انگار که عکس خودمه ...سعی میکنم کمتر جلو چشم باشم ... راستی شادیت گوارا ... [گل]

یک نفر یک احمق

کلی گشتم تا یه جا که فیلتر نبود واست پیدا کردم مطلب ش به عکست می خوره [نیشخند] http://top3.blogfa.com/post-799.aspx

یک نفر یک احمق

[زبان][خنده]

رزا

[گل][لبخند][گل] آومدم سر بزنم حالت رو بپرسم دوستم! [گل][لبخند][گل]

شیرین

چی شد رضا اومد؟ خب خبر کن دیگه؟‌ من آپیدم با تصور از آینده. مرسی به خاطر شعر زیبایی که انتخاب کردی[گل]