به یاد علی...
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

بگو چی کار کنم که آروم شی؟ هر کاری بگی می کنم. به خدا من خودم به قدر کافی ناراحتم. می خوای انقدر عر بزنم که بمیرم؟ به خدا دلم خون میشه. چرا با خودت این کارو می کنی آخه. تو این سال ها یادش لحظه ای هیچ کدوممونو ول نکرده. هر جا هستیم اونم هست. اینقدر روحش رو عذاب نده. منم پریشب خوابشو دیدم ولی از ترسم بهت نگفتم. چرا تا یه ختم می بینی اینجوری میشی آخه. کم میری سر خاکش؟ آخه این موقع شب باید خواب باشی. مامانم نیست که آرومت کنه. من چی کار کنم؟ نخند میدونم داری گریه می کنی. نگو، می دونم خیلی ما رو دوست داشت. نگو، می دونم عکسا رو برامون چاپ کرده بود. نگو ما رو ندید و رفت. نمی خوام بشنوم به خدا میدونم. عذابم نده من دارم می میرم. باشه باشه حتماً میام. عید حتماً میام بریم پیشش. منم دلم واسش یه ذره شده ولی واسه خودش. نه قبرش. میدونم تنها شدی. فقط خدا بهت صبر بده... میام قول میدم. هر جا که نرم میام با هم بریم سر خاکش و انقدر با هم گریه کنیم که همونجا بریم پیشش...

امشب براش یه شمع روشن می کنم تا روحش شاد شه