آقای زولبیا خور
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی:

توی خونه ما، من و بابا بدجوری عاشق زولبیا بامیه هستیم و بابا همیشه زولبیا بامیه رو به اسم من میخره ولی علناً چیزی برای من نمیذاره! یه بار که خیلی کوچولو بودم (شاید ٣-۴ سال) بابا با یه جعبه زولبیا بامیه (اون زمان به نظرم خیلی زیاد بود) اومد خونه و خلاصه اینکه خودم رو صاحب کل جعبه میدونستم. شب مهمون عجیبی اومد خونمون، یکی از دوست های بابا، با یه کاپشن جیر قهوه ای که نمونش رو چند وقت پیش تنه یکی از دوست های رضا دیدم و یه شلوار جین سورمه ای. از بدو ورودش احساس بدی نسبت بهش داشتم و بنابراین هرچی منو صدا میزد به روی خودم نمیاوردم و اخم میکردم و اون هی میگفت وای چه بامزست و بابا مامان هم شرمنده میگفتن که غریبی میکنه! یواشکی با عروسکی که به ظاهر از هدیه گرفتنش خوشحال نبودم بازی میکردم و خودم رو مشغول صحبت کردن با نسترن خواهر بزرگم نشون میدادم ولی خوب کم و بیش زیر چشمی هواشو داشتم که یهو به خودم اومدم دیدم وای جعبه زولبیا بامیه من رو میزه و توی بشقابشم دوتا بامیه است و داره حرف میزنه. خونم به جوش اومد با عصبانیت و بدون هیچ حرفی بامیه هارو از تو بشقابش برداشتم یکیش رو گذاشتم توی دهنم و اون یکی رو تو جعبه و در جعبه رو با بدبختی بستم و میخواستم بلندش کنم برم. که بابا اومد سراغم و آقاهه هم از خنده ریسه رفته بود و نفسش بالا نمیومد و مامان هی لبش رو به دندون میگزید و هی میگفت مامان بذار عمو هم بخوره! خلاصه اینکه من رو راضی کردن که به عمو هم زولبیا بدم. این شد که اون یه بامیه میخورد و من انگار از جونم میکندن با حرص میگفتم آقای زولبیا خور، زولبیای منو نخور و اون غش میکرد و هی لپم رو میکشید و من با حرص بیشتر و دست به کمر میگفتم لپمو نکش! و هی این تکرار ادامه داشت و آقای زولبیا خور با قیافه قرمز خونه ما رو ترک گفت و وقتی که داشت میرفت به من گفت زولبیا خدافظ و من گفتم آقای زولبیا خور دیگه خونه ما نیا و مامان بابام عرق شرم میریختن. ولی آقای زولبیا خور دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد. و دیروز پس از این همه سال بابا با ناراحتی و در حالی که من مدت ها بود اسم آقای زولبیا خور رو فراموش کرده بودم گفت که آقای زولبیا خور فوت کرده... اینم به یاد آقای زولبیا خور!

+ راستی رضا هم غول آهن خوره! بماند که چرا به این نام ملقب شده!