اتوبوس شب
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

بی وقفه حرف میزنه. ساعت رو نگاه می کنم، داره دیرم میشه. میگم عزیزم ببخشید من باید برم تا وحیده بیاد سعی کن کمی بخوابی. با خودم میگم حتما فومنی ها به پر حرفی معروفند یا این یکی تخم مورچه خورده! تو خیابون منتظر آژانسم، دیر کرده. قدم میزنم. همه در رفت و آمدن. یکی از اون ور خیابون داد میزنه حاج خانوم کنجکاو میشم بر میگردم یه آقای گنده از تو یه پیکان سفید برام دست تکون میده. خودشه آژانسه. راه رو بند آورده همه بوق میزنن، سر من نق میزنه. میگه کجا میری؟میگم ترمینال، داد میزنه میگه آخه این چه وقته ترمینال رفتنه تو این شلوغی! اعصاب ندارم سگ میشم این مرد رو میشناسم. قبلاً هم سوار ماشینش شدم بدجوری رو نرو آدم راه میره. دهنم رو پر میکنم بهش یه چیزی بگم ولی جلو خودم رو میگیرم میگم بلیط دارم لطفاً تند برید. تا ترمینال نق میزنه سعی میکنم گوش ندم. همیشه التماس دعا داره. هر وقت ازش میپرسم چقدر کرایه بدم میگه هر چقدر کرمتونه. حالم ازش بهم میخوره. اگه ازم گرون بگیره اینقدر حرصم در نمیاد که این جوری همیشه گردنش کجه! حالم بده، سرم درد میکنه. هوا تاریک شده. قدم میزنم تا یکی داد میزنه ۶ تهران سوار شن! میشینم سر جام این صندلی رو خوب میشناسم. روبروی در دوم اتوبوس. قبلاً با رضا رو این صندلی ها نشسته بودیم. هوای اتوبوس خفقان آوره. بغل دستیم تا میشینه یه لقمه نون پنیر درمیاره میخوره. بعدش یه سیب میخوره و بعد با ناراحتی و شرمندگی یه ساندویچ همبرگر و ازم معذرت میخواد که بوش پیچیده و نمیدونه چقدر بغل دستیه بدبختش حالت تهوع و سردرد داره! راننده هنوز حرکت نکرده تلویزیونش رو روشن میکنه و من عزا میگیرم. سرم گیج میره. شیشه اتوبوس از بیرون کثیفه و همه چیز خیلی مات معلومه. احساس میکنم انداختنم تو آکواریوم. بخاری اتوبوس خاموشه. رو صفحه جلو میزنه بیرون ٠ درجه و داخل ٨ درجه. از دهنم بخار میاد بیرون. مثانم داره میترکه. آخ میشه برسیم؟ ساعت رو نگاه میکنم ۶:٢۵، ٧:۵، ٧:١۵... وای دارم میمیرم. چشمام رو میبندم میخوام بخوابم. خاطره ها هجوم میارن. سرم داره منفجر میشه. چشام داره در میاد. نزدیکیای تهرانیم. پلکام بسته میشن.یه خواب با دست و پا و نوک دماغ یخ زده، صندلی ناراحت و ... ولی یه خواب خوب. تا میرم تو عالم رویا موبایلم زنگ میزنه. حالا بابا منتظرمه. میپرم بالا میگم آقا ببشید تندی من رو برسونید خونه که کلیه هام از کار افتاد. بابا میگه سلام دختر زشت!