کمی با تاخیر...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

مدت طولانی ای می شه که اینجا نیومدم. البته چندین بار اومدم تا مطلب جدیدی بذارم ولی واقعاً انگار هیچی برای نوشتن نداشتم درست مثل الان که نمی دونم اصلاً می خوام اینو بذارم یا نه مثل چند بار قبل بی خیالش بشم! تو این مدت اتفاق چندان خاصی برای من و رضا نیافتاد جز این که هر لحظه بیشتر بفهمم که چقدر دوستش دارم و شاید اونم به یه نتایج مشابهی رسیده باشه (چه چیزا!)! رضا اومد و من هنوز واسه این که رضا برگشته پیشم خدا رو شکر می کنم. دوری از رضا برام کابوس ترسناکیه. زندگی روال عادی خودش رو طی می کنه و ما رو هم با خودش می بره. رضا کارای پایان نامشو انجام میده و منم که الکی رفتم یه آزمون دکترا دادم و به خودم قول دادم که دفعه بعد تا به درک درستی از هدف بالا دست نیافتم هرگز برای شرکت در آزمون دکترا اقدامی نکنم! همین. معذرت می خوام که باعث شدم تو این مدت فکرای ناراحت کننده ای راجع به ما بکنید ولی خوب نیاز داشتم و دارم که مدتی رو اینجوری سر کنم. البته مواقع زیادی رو هم ناراحت بودیم چون کمی مشکلات ما رو تحت تاثیر قرار داد ولی خوب انسان به همه چیز عادت می کنه و درسته که شرایط فرقی نکرده ولی فکر می کنم الان تحملش کمی آسون تر از قبل باشه! آرامش مهمترین فاکتور تو زندگیه هر فرده و امیدوارم که این آرامش سهمی از زندگی هممون باشه...

اون کوچولوهه منم. اونم رضاست که محکم بغلم کرده که دیگه هیچ وقت تنهام نذاره.