تحقق یه خواسته...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢  کلمات کلیدی:

سلام. اول ببخشید از این که غیبتم یه کوچولو طولانی شد. خیلی از شماها واقعاً به من لطف داشتید و تو این مدت حسابی هوای منو داشتید. اسم هاتون خیلی زیاده پس نمی نویسم ولی صمیمانه ازتون قدردانی میکنم ...خوب رضا بالاخره اومد. رفتم دیدمش ولی اولش اصلاً نمی تونستیم با هم ارتباط برقرار کنیم. انگار با هم غریبه بودیم ولی خوب زمان کار خودشو کرد. چیزی که هر دومون بهش نیاز داشتیم و داریم. این روزا روزهایی هستند که بارها تو ذهنم تجسمشون می کردم و انتظارشون رو می کشیدم... شاید ما تو فکرامون کمی زیاده روی می کنیم. واقع بین بودن کار بسیار سختیه ولی خوب بهتر از خیال پردازیه. بگذریم. الان رضای من اینجاست و من حالم خیلی بهتر از قبله. در واقع تحمل یک لحظه برگشتن به اون زمان رو هم ندارم. از دیدن هر روزش سیر نمی شم و چقدر این چند روز، بودن با رضا تو هوای بارونی بهار لذت بخش بود و گرفتن دستاش و قدم زدن باهاش چقدر آرومم می کنه ...