ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی:

عصبانیم از دستت... بفهم. اَر اَرگریه


 
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩  کلمات کلیدی:

جلسه پیش تو کلاس زبان ازمون خواستن که جلسه بعد توی دو دقیقه درباره زلزله بم صحبت کنیم. چون یه جور آمادگی برای آیلتسه سر دو دقیقه حرفتو قطع می کنن و اگه جمله ات ناقص مونده باشه به ضررت تموم میشه. منم مجبور شدم چندین بار گفته هامو بگم که دو دقیقه ای ببندمش. اول یه سرچی کردم که اصلا این زلزله کی بود و چند ریشتر و اینا. بماند که چقدر عکس ناراحت کننده دیدم که از صبح قلبم درد می کنه تا خلاصه یه متنی نوشتم که هر بار خودم می خونمش اشکم در میاد و خیلی بیشتر از دو دقیقه منو می بره تو فکر و خلاصه یه ده دقیقه ای طول می کشه. نوشته هام خیلی ساده است و همین سادگی بیشتر حرصمو در میاره که دارم در مورد زندگی کسانی می گم که کل زندگیشونو زحمت کشیدن و با هزار آرزو ۵ دقیقه ای همه چیزشون نابود شد. نوشتم که اون شب هر کس ممکنه با چه فکری خوابیده باشه و چی تو سرش داشته. خدا میدونه یکی با هزار آرزو برای فردا و یکی متنفر از بیدار شدن. چه دردناکه که یهو بمیری و کارات نصفه مونده باشه. مثلا خانوادت و رضا توپولی ندونن که چقدر دوسشون داشتی (یه عالمه اگه مُردم اینجا نوشتم خیالم راحته) ...

دیشب همش خواب می دیدم سوار هواپیمای تهران شیراز شدم و هوا خیلی بارونیه و داریم سقوط می کنیم. جالبه اونقدری که باید نترسیدم. خدا به خیر کنه. من هنوز کلی سمینار دارم که باید ارائه کنم و کلی پیشرفت کنم!!

به در می گم خودم بشنوم: قدر داشته هامونو بدونیم. همین الان. شاید فردا یا اونا رو نداشته باشیم و یا شاید خودمون نباشیم.


I am a bit under the weather
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦  کلمات کلیدی:

خسته ام از این زندگی یکنواخت و تکراری... هرچند، ایده و آرزویی هم برای فردا ندارم ...

 

 


← صفحه بعد